این روزا عجیب فکرم مشغوله ، عجیبن عجیبا !
اونقد مشغول که دوباره موهام ریزش گرفته و جرئت ندارم شونه بزنم چون دسته دسته میاد پایین .
رفتیم یخچال و فریزر خریدیم. تلویزیون خریدیم .
رفتیم سرویس چوب دیدیم .
فاطمه هم عروس شد . کیک نامزدی درست کردم براش ، کلی ذوق کرد بچه ...
مطهره هم داره عروس میشه . یکم عقد میکنه !
کلی چاق شدم... البته فقط خودم میفهمم ... اما شدم... مطمئنم!
دو روزه پیاده روی کردم حالم ب
من یه پسر بچه ۲۹ ساله دارم که قدش سی سانتی متر از من بلند تره ، اونوقت رفته برا خودش یک کارتن بوشار خریده . پاستیل خریده ، میگم دوست ندارم . همشو خوردش خورده !
من این پسر بچه رو همسر صداش میزنم.
:)
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:45 توسط مداد |